سارینای مامان و بابا

شب امتحان بابایی

شیرینم... زندگی مامان ، تو الان با آرامش خوابیدی و ساعت 1 بامداد شنبه 28 دی 1392 ..هست  عزیز دلم تو تموم زندگی مامان شدی و تمام وقتم شبانه روز در خدمت شما هستم و از این خدمت خدمت گذاری لذت زیادی میبرم چون بی نهایت دوستت دارم عزیزززم سارینای زیبای من... امشب منو تو تنهاییم بعد از چند روز که حسابی دورمون شلوغ بود . چون مامان مهری و بابا احمدو عمو مصطفی از کربلا اومدن و ما همش منزل پدربزرگت بودیم مامانی حسابی برات سوغاتی آورده یه پالتوی خیلی نازو خوشگل با یه کلاه و کاپشن بهاره و یک پیراهن زیبا..دستش درد نکنه ایشالا بزرگ شدی جبران کن مامان جونم ... راستی چهار شنبه شب مامانی ولیمه کربلا داد و شما تو سالن حسابی شلوغ کردی همه میومدن ک...
28 دی 1392

بدون عنوان

سارینا جونم ... دختر نازم .... نفس مادر  این روزها  آنقدر شیرین و ناز شده ای  از خواب که بیدار میشوی لبخند میزنی و اگر کنارت باشم اظهار رضایتت رو با دست و پار زدن اعلام میکنی   وااااای مادر جون لحظاتی که در حال شیر خوردن هستی توی چشام نگاه میکنی و عاشقانه میخندییی ... جدیدا آواز میخونی و کاملا از این کارت لذت میبری قشنگم عاشق تابلو فرش بالای سرت هستی و بهترین ارتباط رو با لوستر خونه داری  خیلی خنده دار میشی وقتی داری با لوستر صحبت میکنی و عاشق شیر خوردنی و هر ساعت 1 بار باید شیر میل کنی وگرنه عصبانی میشی مامان جونم راستی 4 دی ماه 100 روزه شدی انشاالله 100 ساله شی مامان جونم قربونت برم فدای ...
7 دی 1392
1