سارینای مامان و بابا

1

روز گردش و تفریح

امروز روز ویژه ای بود، از صبح ساعت 8 بامداد بیدار شدی و ما به هر طریقی بود نتوانستیم شما رو بخوابونیم ... خدایی خیلی خوابم میومد شب قبلش تا ساعت 3 بیدار بودم بالاخره در ساعت 10 صبح با خوردن یک کاسه سرلاک سنگین شدی و به خواب عمیقی فر رو ر فتی و من با آرامش خوابیدم ساعت 12 بود که خاله نرگس تلفن زد و من با خواب آلودگی کامل جواب دادم بله خندید و گفت  هنوز خوابی؟ گفتم بله این دختر تازه خوابیده اونم کلیی قربون صدقه ات رفت و گفت بلند شو بریم بیرون تفریح  گفتم حال ندارم کسلم ولی اصرار کرد که برم گفت دلش برای شما یه ذره شده   خلاصه با عجله از خواب بیدار شدیم و شما رو شستیم و تعویض پوشک رو انجام دادیم و یک مرحله شیر دهی انجام دادی...
27 فروردين 1393

سال 1393

سلام دخترم ... دیگه حسابی برای خودت خانوم شدی مامان جون ... ببخشید کع انقدر دیر به دیر میام وبلاگتو آن میکنم ولی واقعا شما دیگه وقتی برای من نمیزاری عزیزم امروز 7 ماهت تموم شد عزیزم عید امسال که 15 روز تعطیلات رسمی بود هفته اول موندی تهران و شما با اقوام دیدار کردی البته دیدار که چه عرض کنم !!!! هر کی رو میدیدی فوری بغض میکردی و گریه سر میدادی وااااااای که بعضی موقعها دلم میخواست زار بزنم .... هففته دوم یکم عادی تر شد چون یکم عادت کردی رفتیم سمنانو به فامیلای بابا سر زدیم که البته بغل کسی نمیرفتی و فقط تو بغل خودم بودی و روز سیز ده بدر رفتیم شهمیرزاد و شما بیشتر لحظاتو تو ماشین سپری کردی عزیزززم اینم عکسای اولین عید قشنگ ترین سین دینا ساری...
25 فروردين 1393
1